X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1389

قزبس بالا را نگاه کرد چشمش به جوان افتاد جوان گفت فردا باهات کار دارم منتظرم میمانی دخترک با سر اشاره کرد بله جوان با خاطری آسوده برگشت به خونه فامیلش  فردا... 

 

 

                       پایان قسمت دوم 

 

  قسمت قبلی داستان در قسمت نوشته های پیشین وبلاگ 

 

                             قسمت سوم 

 

 

قزبس بالا را نگاه کرد چشمش به جوان افتاد جوان گفت فردا باهات کار دارم منتظرم میمانی دخترک با سر اشاره کرد بله جوان با خاطری آسوده برگشت به خونه فامیلش  فردا هر چه انتظار کشید از جوان خبری نبود باز دل شوره و نگرانی به او دست داد قزبس در اطاق نشسته بود ودر افکار خود دست و پا میزد که نوری در اطاق دید بی درنگ از جا پرید و رفت در حیاط جوان بالای سرش ایستاده بود و خیلی آرام نگاهش میکرد قلب دخترک تند تند میتپید تا حالا چنین چیزی رو در خود احساس نکرده بود جوان محکم و استوار گفت حاضری با من بیای و با هم زندگی کنیم باز بی حرکت فقط نگاهش کرد جوان گفت عصر امروز وقتی هوا تاریک شد بیا لب چشمه تا با هم از اینجا بریم  ساعت به کندی میگذشت هر چه به خورشید نگاه میکرد از جاش تکون نمیخورد  دیگه از این وضع خسته شد و رفت موهای قشنگش و شونه زد و مرتب کرد چادر کهنه اش رابرداشت و چند بار سرش کرد و امتحان کرد همه چیز آماده رفتن ولی دلش پیش مادرش بود او نو چیکار میکرد مگه میشد دست از اون کشید  

جوان روزی خانواده ای داشت وقتی کوچک بود مادرش را از دست داد و دو سه سال دیگر پدرش را .آنها از خانواده محترم آن روستای بالایی بودند سر شناس و فهمیده که همه ده از آنها حساب میبردند ولی وقتی پدرش را از دست داد دمام دارایی های او به دست عمو افتاد و آنها بعد از اینکه تمام دارایی آنها را بالا کشیدند او را بیرون کردند حتی خواهر کوچکش را هم داشتن بیرون میکردند و او نمیدانست چه کند پیش خود گفت اگر از آنها دور بشم دیگه خواهرم را اذیت نمی کنند.  

قزبس خود را جمع و جور کرد مادر رفته بود طویله تامرغها و تک بزی که داشتند را جا به جا کند برادرش هنوز از صحرا نیامده بود وخواهرانش سر دار قالی بودند که چادر را برداشت و بی اختیار به راه افتاد وتمام اختیار خود را به دست و پایش داده بود بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد اما چشمش به جوان که افتاد همه چیز را فراموش کرد جوان دست او را گرفت و گفت اصلا نترس به من تکیه کن و ازهیچ چیز و هیچکسم نترس به تو قول میدم که هیچ اتفاقی نیوفتد جوان نگاهی به قزبس کرد و گفت چرا رنگت پریده گفتم نترس بیا باید از اینجا بریم به کسی که چیزی نگفتی قزبس با شرم گفت نه و به راه افتاد جوان دخترک را برد خانه همانهایی که تمام اموال او را تاراج کرده بودندوقتی در بر روی آنها باز شد زن عمو فریاد زداین دیگه کیه جوان گفت زنمه زن عمو عصبی تر از قبل گفت از کی تا حالا خود سر شودی خجالت بکش تو رو چه به این غلطا جوان چیزی نگفت قزبس را گرفت و برد تو عمو که صدای زنش را شنیده بود با عجله آمد وقتی چشمش به دخترک افتاد گفت این دیگه کیه جوان با غرور گفت اون زنمه از امروز او با من زندگی میکند عمو گفت تو..... 

 

                              پایان قسمت سوم